10 شعر از شاعران معاصر عرب با ترجمه فارسی

برگرفته از کانال تگرامی «شعر و متون عربی معاصر»   (sherarabimoaser@)

1- عبدالقادر مكاريا

مذ أحببتك..

‏صار العالمُ أجملَ ممّا كان!

‏الوردُ ينام على كتفي!

‏والشّمس تدور على كفّي!

‏و الليلُ، جداول من ألحان !

——————–

از آن دم که دوستت داشتم..

جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!

گل‌ها روی شانه‌هایم به خواب می‌روند!

خورشید بر کف دستانم می‌چرخد!

و شب، جویبارهایی از نواهاست!

عبدالقادر مكاريا (شاعر الجزایری)

2- سعاد الصباح

لا تسأل ما هي أخباري

لا شيءَ مهم إلا أنت

فإنك أحلى اخباري

لا شيء مهم إلا أنت

وكنوزُ الدنيا من بعدِك

ذرّات غُبارِ

لا تسأل ما هي أخباري

أنا منذ عرفتك لا أتذكر

حلمَ الفجر ووجهَ الورد ولونَ الأشجار

لا أتذكر صوتَ البحر وعزفَ الموجِ وشدوّ الأمطار

يا قدراً يسكنُ روحَ الروحِ ويرسمُ شكلَ الوقتِ

ويغزلُ بالحبِ نهاري

لا تسأل ما هي اخباري

وكنوزُ الدنيا من بعدك

ذرّات غُبارِ

——————————————

از من نپرس «چه خبر؟»

جز تو چیزی مهم نیست

چون تو شیرین ترین خبرم هستی

و گنجینه های دنیا بعد از تو

ذرات غبارند

از وقتی تو را شناختم

رؤیای سپیده دم و سیمای گل و رنگ درختان را به یاد ندارم

صدای دریا و نوای موج و آوای باران را به یاد ندارم

ای تقدیری که در روحِ روح خانه کرده ای و شکل زمان را ترسیم می کنی

و روزم را با تار و پود عشق می بافی

از من نپرس که «چه خبر؟»

 

شعر: سعاد الصباح

ترجمه: نرگس قندیل زاده

 

3- نزار قبانی

 

حلمت بكِ أمس.. وكأنكِ قطعة سكر..

تذوبين.. تنصهرين.. في فمي.. في أضلعي.. وهل يوجد أحلى من السكر؟

حلمت بك أمس وكأنك غصن أخضر..

تتمايلين.. ترقصين.. وتنحنين.. على تضاريسي.. وهل يسعدني أكثر من كونك غصن أخضر؟

حلمت بكِ أمس.. وكأنك قطعة مرمر..

تتكسرين.. وتتجمعين.. ثم إلى حطام بين ثناياي تتحولين..

وهل يحلم الإنسان بأكثر.. من أن يملك.. يمسك.. قطعة من مرمر؟

حلمت بكِ أمس.. وكأنك مسك وعنبر..

تفوحين و تعبقين.. و في أنفاسي تسكنين..

وهل يزيدني نشوة أكثر.. من أن أستنشق مسكا وعنبر؟

———————————-

دیروز تو را به خواب دیدم.. و انگار تکه نباتی بودی..

ذوب می‌شدی.. حل می‌شدی.. در دهانم.. درون دنده‌هایم.. مگر شیرین‌تر از نبات هم یافت می‌شود؟

دیروز خوابت را دیدم و انگار شاخه‌ای سبز بودی..

خرامان.. رقصان.. روی ناهمواری‌هایم.. خم می‌شدی.. مگر چیزی بیش از اینکه شاخه‌ای سبز باشی، خوشحالم می‌کند؟

دیروز تو را در خواب دیدم.. و انگار قطعه‌ای مرمرین بودی..

خرد می‌شدی و.. جمع می‌شدی.. بعد هم در اعماقم به آوار بدل می‌شدی..

مگر آدم آرزویی فراتر از تصاحب و.. در دست گرفتن تکه‌ای از مرمر  را در سر می پروراند؟

دیروز تو را در خواب دیدم و.. انگار که عود و عنبر بودی..

عطر تو می‌تراوید و جان‌فزا می‌شد.. و درون نفس‌هایم ساکن می‌شدی..

مگر جز بوییدن عود و عنبر هم.. چیزی بر وجد و سرمستی‌ام می‌افزاید؟

نزار قبانی

ترجمه: محمد حمادی

4– غاده السمان

 

@sherarabimoaser

منذ اليوم الذي عرفتك فيه،

والأسماك تطير في الفضاء

والعصافير تسبح تحت الماء

والديكة تصيح عند منتصف الليل

والبراعم تفاجئ أغصان الشتاء

والسلاحف تقفز كالأرانب

والذئب يُراقص ليلى في الغابة بحبور

والموت ينتحر ولا يموت.

منذ اليوم الذي عرفتك فيه،

وأنا أضحك وأبكي في آن.

فنصف حبك ضوء والباقي ظلام،

صيف وشتاء على سطح واحد،

وربما لذلك ما زلت أحبك..

———————————–

از روزی که شناختمت،

ماهیان در فضا پرواز می‌کنند

گنجشککان در آب شنا…

و خروس‌ها نیمه‌شب آواز می‌خوانند

لاک‌پشت‌ها چون خرگوش می‌جهند

و گرگ شادمانه با شنل‌قرمزی در جنگل می‌رقصد

و مرگ خودکشی می‌کند اما نمی‌میرد..

از روزی که شناختمت،

همزمان می‌خندم و می‌گریم

نیمی از عشقت روشنایی و نیم دیگرش تاریکی‌ست

یک بام و دو هواست

شاید برای همین است که همچنان دوستت دارم..

غاده السمان

ترجمه: زهرا ابومعاش

5- محمد الماغوط

ولكن من أنت؟

سفينة؟ أين أشرعتك؟

صحراء؟ أين رياحك ونخيلك؟

ثورة؟ أين راياتك وأصفادك؟

إنني لا أعرف عنك أكثر ممّا أعرف عن اللّيل

ولكن من يسلبك منّي

يغامر مع أعظم غضب في التّاريخ

كمن يسلب الجنود الموتى

خواتمهم وبقايا نقودهم

وهم مازالوا ينزفون على أرض المعركة.

قولي لمن يريد:

هذا ولدي ولم أنجبه من أحشائي.

هذا وطني ولم أعرف له حدودًا

هذا محتلّي ولم أرفع في وجهه صوتًا أو حصاة

اهدروا دمه. اقتلوه

ولكن شريطة أن يسقط بين ذراعي.

————————————

تو اما کیستی؟

کشتی‌ای؟ بادبانت کو؟

بیابانی؟ بادهایت کو نخل‌هایت کو؟

انقلابی؟ پرچم‌ها و زنجیرهایت کو؟

شناختی فراتر از شناخت شب از تو ندارم من

اما آن که بخواهد تو را بگیرد از من

با بزرگترین خشم تاریخ رو به رو ست

به سان آن که انگشتری ها و مانده‌ی پول و دارایی سربازهای کشته شده را

به یغما می‌برد در حالی که هنوز در میدان جنگ خون می ریزند

بگو به آن که قصدی دارد:

این پسرم است در حالی که من او را نزاییده‌ام

این وطن من است و مرزی برای آن نمی‌شناسم

این اشغالگر من است و در برابرش فریاد نمی زنم و سنگی برنمی دارم

خونش را مباح سازید و او را بکشید

اما به شرطی که میان بازوانم بیفتد

محمد الماغوط

ترجمه: امانی اریحی

 

6- عبدالوهاب البیاتی

سقطت فی العتمه والفراغ،

تلطخت روحک بالأصباغ،

شربت من آبارهم،

أصابک الدوار،

تلوثت یداک بالحبر وبالغبار،

وها أنا أراک عاکفا علی رماد هذي النار،

صمتک بیت العنکبوت،تاجک الصبار،

یا ناحرا ناقته للجار،

طرقت بأبي

بعد أن نام المغني،

بعد أن تحطم القیثار،

من أین  لي و أنت في الحضرة تستجلي،

و أین أنتهی و أنت في بدایة أنتهاء،

موعدنا الحشر،

فلا تفض ختم کلمات الریح فوق الماء،

ولا تمس ضرع هذي العنزة الجرباء،

فباطن الأشیاء ظاهرها….

فظن ما تشاء،

من أین لي و نارهم في أبد الصحراء،

تراقصت و انطفأت،

وها أنا أراک في ضراعة البکاء،

في هیکل النور غریقا صامتا تکلم المساء !

————————

سقوط کردی در تهی و سیاهی

و روحت آغشته ی رنگ ها شد

و از چاه هایشان نوشیدی

تو را سر گیجه فرا گرفت

دستانت آلوده ی دوات و غبار شد

و می بینم تو را،

که بر خاکستر این آتش معتکف شده ای.

سکوتت خانه ی عنکبوت است و تاجت کاکتوس

ای قربانی کننده ی شتر خویش برای همسایه.

در خانه ام را کوبیدی،

بعد از آنکه خنیاگر خفت

بعد از آنکه گیتار متلاشی شد.

من کجا و تو کجا که در پیشگاه، خواهان تجلی هستی

و کجا به پایان برسم در حالیکه تو، در آغاز انتهایی .

رستاخیز میعاد ماست

مباد که مهر و موم کلمات باد را،

بر بلندای آب، بگشایی

و هرگز پستان این بز گر را، لمس مکن

چه، باطن اشیاء، ظاهر آن‌هاست

پس هر چه می خواهی گمان بدار،

چه می توانم کرد وقتی، آتش آن‌ها در دل صحرا،

رقصان شد و خاموش گشت

من اینک می بینم تو را،

در زاری گریه، در معبد نور،

غریق خاموشی هستی،

که با شبانگاهان به نجوا نشسته ای!

عبدالوهاب البیاتی

ترجمه: صالح بوعذار

7- معين بسیسو

– ﻣﻦ ﻣﺬﻛﺮﺓ ﺍﻟﻠﻴﻞ

ﻋﻠﻰ ﺟﺪﺍﺭ ﻟﻴﻠﻲ ﺍﻟﺮﻫﻴﺐ

ﺭﺳﻤﺖ ﺻﻮﺗﻚ ﺍﻟﺤﺒﻴﺐ

ﻭاﺳﻤﻚ ﺍﻟﺤﺒﻴﺐ ﺯنبقة

ﻣﻦ ﺷﻂّ ﺑﺤﺮﻧﺎ ﻭﻣﻮﺟﺔ ﻣﺆﺭّﻗﻪ

ﻋﻠﻰ ﺭﻣﺎﻝ ﺳﻬﺪﻫﺎ ﺍﻟﻄﻮﻳﻞ ﺗﻨﺘﻈﺮ

ﻣﻦ ﺍﻟﻐﻴﻮﻡ ﻓﺎﺭﺱ ﺍﻟﻘﻤﺮ

ﺭﺳﻤﺖ ﺻﻮﺗﻚ ﺍﻟﺤﺒﻴﺐ

ﻭﺍﺳﻤﻚ ﺍﻟﺤﺒﻴﺐ

ﺑﺮﻋﻤﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﻨﺴﻴﻢ

ﻣﻨﻮّﺭﺍ ﻓﻲ ﺟﺤﻴﻢ

ﺻﺤﺮﺍﺀ ﻋﺰﻟﺘﻲ ﻭﻟﻴﻠﻲ ﺍﻟﺮﻫﻴﺐ

———————

– خاطرات شب

بر دیوار شب هولناکم

صدای دوست داشتنی‌ات را

و نام دوست داشتنی‌ات را

سوسنی رسم کردم

از کرانه دریای‌مان و موج خوابزده‌ای

که بر ماسه‌های بی‌خوابی طولانی‌اش

از ابرها به انتظار شوالیه‌ی ماه نشسته است

صدای دوست داشتنی‌ات را رسم کردم

و نام دوست داشتنی‌ات

جوانه‌ای از جنس نسیم

که به دوزخ صحرای عزلت و شب هولناکم

روشنا می‌بخشد

معين بسیسو (شاعر فلسطینی)

ترجمه: محبوبه افشاری

8- احمد مطر

قصيدة أمس إتصلت بالأمل

أمس اتصلت بالأمل!

قلت له: هل ممكن

أن يخرج العطر لنا من الفسيخ والبصل؟

قال: أجل.

قلت: وهل يمكن أن تشعَل النار بالبلل؟

قال: أجل.

قلت: وهل من الحنظل يمكن تقطير العسل؟

قال: نعم ..

قلت: وهل يمكن وضع الأرض في جيب زحل؟

قال: نعم، بلى، أجل ….

فكل شيء محتمل.

قلت: إذن حكام العرب سيشعرون يوما بالخجل ؟

قال:ابصق على وجهي

إذا هذا حصل.

…………

زنگی زدم به آرزو دیروز

گفتم بدو که ممکن است آیا

از ماهی خشکیده و پیاز

بوی خوشی بیاد؟

گفت بلی ای یار من میاد

گفتم که میشود آیا

زد آتشی بر آب؟

گفتا آری می شود

آتش زد اندر آب

گفتم که ممکن است

از حنظل تلخی چکد عسل

گفتا بلی چکد

گفتم که میشود گذاشت زمین را

در جیب آن زحل؟

گفتا آری… بلی.. شود

هر چیز می شود

گفتم که پس حکام عرب

هم روزی شوند خجل

گفتا بر چهره ام تفو بکن

گر این مهم شود…،

شعر از احمد مطر

ترجمه : عبدالرحیم طرفی

9- صلاح عبدالصبور

الناس في بلادي جارحون كالصقور

غناؤهم كرجفة الشتاء في ذؤابة الشجر

وضحكهم يئز كاللهيب في الحطب

خطاهم تريد إن تسوخ في التراب

ويقتلون، يسرقون، يشربون يجشأون

لكنهم بشر

وطيبون حين يملكون قبضتي نقود

ومؤمنون بالقدر

———————————-

مردم سرزمین من

چون باز شکاری زخم زننده اند

ترانه هایشان بسان لرزش زمستانی ست

زیر گیسوان درختان

و خنده هایشان

چون شعله در هیزم زبانه می کشد

گامهاشان در خاک فرو رونده

می کُشند، می دزدند، می نوشند، آروغ می زنند

اما انسانند

خوبند آنگاه که دو مشت پول به کف می آورند

و به سرنوشت ایمان دارند

صلاح عبدالصبور – شاعر مصری(1931)

ترجمه: محبوبه افشاری

10- أدونيس

قبل أن يأتيَ النهارُ أجيءُ

قبل أن يتساءَل عن شَمسِه أُضيءُ

وتجيءُ الأشجارُ راكضةً خلفي وتمْشي في ظلِّيَ الأكمامُ

ثم تبني في وجهيَ الأوهامُ

جُزُرًا وقِلاعًا من الصَّمْتِ يجهل أبوابها الكَلامُ

ويُضيءُ الليلُ الصّديقُ وتنسى

نفسَها في فراشيَ الأيامُ

ثمّ إذ تسقطُ الينابيعُ في صدري

وتُرْخي أزرارَها وتَنامُ

أُوقِظُ الماءَ والمرايا وأجلو

مثلَها صَفْحةَ الرؤى وأنامُ

درخت شب و روز

می آیم ، پیش از آنکه  روز بیاید

پرتو افشانی می کنم، پیش از آنکه از آفتابش پرس وجو کند

درختان در پسم دوان می آیند و

کاسبرگها و غلاف میوه ها در سایه ام راه می روند

آنگاه اوهام در چهره ام ، ابخست ها و دژهایی از سکوت می سازد

که سخن از دروازه هایش نا آگاه است

و شب راستگو  روشن می شود و

روزها خود را در بسترم فراموش می کنند

پس آنگاه که سرچشمه ها در سینه ام سقوط  می کنند

و دکمه ها گشوده به خواب می روند

بیدار می کنم آب را و آیینه ها را

و همانندشان صفحه رویا را صیقل داده

به خواب می روم

شعر : أدونيس

ترجمه به فارسی، عبدالرحیم طرفی

[  اشعار و ترجمه ها برگرفته از کانال تگرامی «شعر و متون عربی معاصر»   (sherarabimoaser@) ]

 

قانا/ شعری از نزار قبانی

نزار قباني

راشيل .. وأخواتها!!

1

وجه قانا ..
شاحب اللون كما وجه يسوع .
وهواء البحر في نيسان ،
أمطار دماء ، ودموع ..

2

دخلوا قانا على أجسادنا
يرفعون العلم النازي في أرض الجنوب .
ويعيدون فصول المحرقة ..
هتلر أحرقهم في غرف الغاز
وجاؤوا بعده كي يحرقونا ..
هتلر هجَّرهم من شرق أوروبا وهم من أرضنا قد هجَّرونا ..
هتلر لم يجد الوقت لكي يمحقهم
ويريح الأرض منهم ..
فأتوا من بعده .. كي يمحقونا !!

3

دخلوا قانا .. كأفواج ذئاب جائعة ..
يشعلون النار في بيت المسيح .
ويدوسون على ثوب الحسين ..
وعلى أرض الجنوب الغالية ..

4

قصفوا الحنطة ، والزيتون ، والتبغ ،
وأصوات البلابل ..
قصفوا قدموس في مركبه ..
قصفوا البحر.. وأسراب النوارس ..
قصفوا حتى المشافي .. والنساء المرضعات ..
وتلاميذ المدارس .
قصفوا سحر الجنوبيات
واغتالوا بساتين العيون العسلية ! ..

5

… ورأينا الدمع في وجه عليٍّ .
وسمعنا صوته وهو يصلي
تحت أمطار سماءٍ دامية …

6

كل من يكتب عن تاريخ ( قانا )
سيسميها على أوراقه :
(كربلاء الثانية !! (.

7

كشفت ( قانا ) الستائر ..
ورأينا أمريكا ترتدي معطف حاخام يهودي عتيق ..
وتقود المجزرة ..
تطلق النار على أطفالنا دون سبب ..
وعلى زوجاتنا دون سبب .
وعلى أشجارنا دون سبب .
وعلى أفكارنا دون سبب .
فهل الدستور في سيدة العالم ..
بالعبري مكتوب .. لإذلال العرب ؟؟

8

هل على كل رئيس حاكم في أمريكا ؟
إن أراد الفوز في حلم الرئاسة ..
قتلنا ، نحن العرب ؟

9

انتظرنا عربياً واحداً .
يسحب الخنجر من رقبتنا ..
انتظرنا هاشمياً واحداً ..
انتظرنا قرشياً واحداً ..
دونكشوتاً واحداً ..
قبضاياً واحداً لم يقطعوا شاربه …
انتظرنا خالداً .. أو طارقاً .. أو عنترة ..
فأكلنا ثرثرة .. وشربنا ثرثرة ..
أرسلوا فاكساً إلينا .. استلمنا نصه
بعد تقديم التعازي .. وانتهاء المجزرة !! ..

10

ما الذي تخشاه إسرائيل من صرخاتنا ؟
ما الذي تخشاه من ( فاكساتنا ) ؟
فجهاد الفاكس من أبسط أنواع الجهاد ..
فهو نص واحد نكتبه
لجميع الشهداء الراحلين .
وجميع الشهداء القادمين !! .

11

ما الذي تخشاه إسرائيل من ابن المقفع؟
وجرير .. والفرزدق ؟
ومن الخنساء تلقي شِعرها عند باب المقبرة ..
ما الذي تخشاه من حرق الإطارات ..
وتوقيع البيانات .. وتحطيم المتاجر ..
وهي تدري أننا لم نكن يوماً ملوك الحرب ..
بل كنا ملوك الثرثرة ..

12

ما الذي تخشاه من قرقعة الطبل ..
ومن شق الملاءات .. ومن لطم الخدود ؟
ما الذي تخشاه من أخبار عاد وثمود ؟؟

13

نحن في غيبوبة قومية
ما استلمنا منذ أيام الفتوحات بريداً …

14

نحن شعب من عجين .
كلما تزداد إسرائيل إرهاباً وقتلاً ..
نحن نزداد ارتخاء .. وبروداً ..

15

وطن يزداد ضيقاً .
لغة قطرية تزداد قبحاً .
وحدة خضراء تزداد انفصالاً .
شجر يزداد في الصيف قعوداً ..
وحدود كلما شاء الهوى ..
تمحو حدودا !!

16

كيف إسرائيل لا تذبحنا ؟
كيف لا تلغي هشاماً، وزياداً ، والرشيدا ؟
وبنو تغلب مشغولون في نسوانهم …
وبنو مازن مشغولون في غلمانهم ..
وبنو هاشم يرمون السراويل على أقدامها ..
ويبيحون شفاهاً .. ونهوداً !! .

17

ما الذي تخشاه إسرائيل من بعض العرب
بعدما صاروا يهودا ؟؟ …

 

لندن أيار ( مايو ) 1996

ترجمه دیگری از السمفونیة الجنوبیة الخامسة

السمفونیة الجنوبیة الخامسة/ ترجمه استاد موسی بیدج

سمفونی پنجم جنوب

1
تو را «جنوب» نامیدم
تورا كه ردای حسین
و آفتاب كربلا را به تن كرده ای…
ای درخت گل كه پیشه ات ایثار
ای انقلاب خاك كه به افلاك در رسیده¬ای
ای تربتی كه در تو
گندم و پیامبران می¬رویند
به ما رخصتی ده كه بر شمشیرت بوسه زنیم
به ما رخصتی ده كه خدا را
-كه از چشمانت می تراود- پرستش كنیم
ای كه چونان گل سرخ
در خون خویش غسل كرده ای
تو گواهی میلاد و گل آزادی را بهره‌ی ما ساخته ای.

2
تو را جنوب نامیدم

ای ماه اندوه كه شبانه از چشمان فاطمه
بالا می آیی
ای كشتی صید
ای ماهی دریا
و دفتر شعر كه رسم مقاومت را می دانی
ای وزغ جویبار كه سراسر شب را
سوره مقاومت می خوانی
ای ابریق قهوه بر آتش
روزهای عاشورا
گلاب صیدا
و ای گل‌دسته های خدا
كه ما را به ایستادگی می خوانی
ای شعر خوانی شبانه مردم
ای صفیر گلوله در جشن عروسی
غریو شادمانه زنان
روزنامه ای بر دیوار
و قبایل مورچه كه برای روز پایداری
سلاح پنهان می كنی.

3
تو را جنوب نامیدم
ای ولی، مهدی و امام
كه نمازت را بامدادان
در خاكی پوشیده از مین می‌خوانی
از اعراب، امروز جز یاوه
و جز نامه‌های عاشقانه، چشم مدار
سرور من- امام
به قفایت منگر
در قفا تاریكی‌ست و نادانی
سیاهی‌ست و زبونی
شهر كودكان نارس و كوتوله‌هاست.
شهری
كه دارا،  ندار را
بزرگ، كوچك را
و رژیم ، رژیم را
می‌بلعد.

4
تو را جنوب نامیدم
تو را شمع فروزان كلیساها
تو را حنای دست نوعروسان
تو را شعری
كه كودكان دبستانی
از بر می‌كنند
تو را
قلم و دفترهای صورتی
و خطی نوشته بر دیوار
-دور از چشم اغیار-
نامیدم.
تو را
گلوله‌ی كوچه‌های نبطیه
تو را بانگ رستاخیز
تو را تابستان
نامیدم
-تابستانی در
پرهای كبوتران-

5
تو را جنوب نامیدم
تو را آب و سنبله
تو را بوته توتون كه می‌جنگد
و ستاره فروزان غروب
نامیدم
تو را سپیده‌ای كه
منتظر زادن است
و كالبد مشتاق شهادت
نامیدم
تو را آخرین مدافع خاك «تروا»
تو را انقلاب، تو را شگفتی، تو را دگرگونی نامیدم
تو را پیراسته، وارسته، گرانمایه و ارجمند نامیدم
تو را بزرگ نامیدم-بزرگ
تو را جنوب نامیدم.
6
تو را جنوب نامیدم
تو را مرغان دریایی و زورق‌ها
تو را كودكانی، بازیچه‌شان زنبق‌ها
و مردانی كه شب را كنار آتش
و تفنگ
به صبح می‌رسانند.
تو را منظومه‌ی آبی نامیدم
تو را تندری كه
همه چیز را می‌گدازد.
تو را تپانچه‌ای پنهان در گیسوان زنان
تو را مردگانی نامیدم كه پس از تشییع
برای شام می‌آیند
در بستر می‌آرامند
وقتی هم
از اندیشه كودكان‌شان می‌رهند
بامدادان
به آسمان بازمی‌گردند

7

تو را جنوب نامیدم
تو را كه چون چمن در دفتر روزها رسته‌ای
ای مسافر قدیمی كه بر خار و درد راه پیموده‌ای
ای ستاره فروزان، و ای شمشیر درخشان
بی‌تو، ما هنوز بت می‌پرستیدیم
بی تو ما آشكارا افیون رؤیا می‌كشیدیم
به ما رخصتی ده كه بر شمشیرت
بوسه زنیم
به ما رخصتی ده كه گرد پایت را گردآوریم
سرور من، امام، اگر تو نمی‌آمدی
ما چون گوسپندان
زیر چكمه فرماندهان عبری
ذبح می‌شدیم.

8
ای سرور باران و فصول
و انقلاب مردم كه آبستن چند قلوست
تو را عشقی نامیدم كه در انگشترها خانه دارد
و عطری كه در غنچه‌ها
تو را پرستو
و كبوتر نامیدم
ای سرور سروران، حماسه حماسه‌ها

9
دریا متنی آبی‌ست كه علی می‌نویسد؛
مریم هر شب بر ماسه‌ها می‌نشیند
چشم به راه مهدی
و گل شكفته بر سر انگشت قربانیان را
می‌چیند
زینب، سلاح را
در پیراهنش پنهان دارد
تركش‌ها را جمع می‌كند
و به مردگانی كه در آیینه‌ها نشسته‌اند
آذوقه می‌رساند

10

فاطمه از صور می‌آید؛
بوی نعناع و لیمو در جامه‌اش
فاطمه می‌آید
و در چشمانش
اسبها، پرچم‌ها و جنگاوران
صف كشیده‌اند.
جنگ آیا
سیاهی دو چشم را ژرف‌تر می‌كند؟

11
روزی تاریخ
معركه- دهكده‌ای از جنوب- را
به یاد خواهد آورد
دهكده‌ای كه
شرف خاك و عزت عرب را با سپر سینه‌اش پاس داشت
دهكده‌ای كه
قبایلی هراسان
و ملتی پاره پاره
در میانش گرفته بودند.

12
پرسش از دریای صیدا آغاز می‌شود
مردان اهل بیت
هر شب از دریای صیدا
پا به بیرون می‌گذارند
چون درختان پرتقال
از دریای صیدا، خنجر
گل آواز
و مردان حادثه ساز
بیرون می‌آیند.

13
تو را جنوب نامیدم
تو را زنگها و عیدها
و خنده‌ی آفتاب بر جامه‌های شسته‌ی  كودكان نامیدم
ای قدیس
ای شاعر
ای شهید
ای سرشار از تازگی
ای گلوله‌ی سرب در پیشانی خفتگان
این اهل كهف
ای پیامبر قهر
تو، ما را از اسارت
تو ما را از وحشت
رهانیدی.

14
ای شمشیری كه میان بوته‌های توتون و نیزار درخشانی
ای سمندی كه در بیابان خشم شیهه می‌كشی
مبادا كه حرفی از كتب اعراب بخوانی.
جنگ‌شان شایعه است
شمشیرشان از چوب
عشق‌شان خیانت است
و وعده‌شان دروغ
مبادا كه سخنرانی‌های اعراب را
به گوش بگیری
زیرا همه
صرف و نحو و ادب است
رؤیای آشفته است و آهنگی بر باد.
از مازن وائل و تغلب كمك مخواه
كه در فرهنگ ملت‌ها
ملتی به نام عرب
وجود ندارد.
15
آقای من، آقای آزادگان
در روزگار سقوط و تباهی
در روزگار عقب نشینی انقلابی
عقب نشینی ملی
عفی نشینی فكری
در روزگار دزدان و سوداگران
در روزگار فرار
تنها تو مانده‌ای
واژه‌ها – آقای من- جنوب
تنها برای فروش و اجاره‌اند
در سرزمین نفت و دلار
واژه‌ها رقاصه‌اند
آری تنها تو مانده‌ای.
تنها تو كه بر خار و شیشه
راه می‌روی
برادران گرامی
چون مرغ
بر تخم‌ها خوابیده‌اند
در روز نبرد نیز
چون مرغ
میدان را خالی می‌كنند.
سرور من، ای جنوب
در شهرهای نمك
-شهرهای طاعون و غبار
در شهرهای مرگ
كه باران، می‌هراسد از دیدارشان-
تنها تو مانده‌ای
تو كه در زندگی ما
-نخل و انگور و ماه-
می‌كاری
آری تنها تو، تنها تو مانده‌ای
پس دروازه‌ی روز را
به روی ما بگشای.

بیروت دهم مارس 1985

ترجمه شعر السمفونیة الجنوبية الخامسة

ترجمه شعر السمفونية الجنوبية الخامسة

اشاره و ترجمه از: حجت الاسلام استاد سيد هادي خسرو شاهي

(بر گرفته از روزنامه اطلاعات شماره 23693 12/5/1358)

سمفوني پنجم جنوب

اشاره:

“نزار قباني” در سوريه به دنيا آمد و در “دمشق” زندگي كرد و از شاعران معروف معاصر جهان عرب است كه در ايران هم ناشناخته نيست… او ساليان دراز در پست هاي سياسي در قاهره، بيروت، لندن، پكن و مادريد فعاليت داشت، ولي پس از سرخوردگي از سياست هاي رهبران مرتجع عرب، سياست را كنار گذاشت و در “بيروت” ساكن گرديد. او به اين شهر “عشق” مي ورزيد.

البته درگذشته، بيشتر سروده هاي وي از محدوده هاي خاص شاعران عرب و عجم!، فراتر نرفته بود تا آنكه جرقه هاي انقلاب اسلامي ايران و مقاومت مبارزان حزب الله در جنوب لبنان، “نزارقباني” را هم دگرگون ساخت و روحي تازه برشعر او دميد و در همين راستا، قصيده هاي ارزنده اي سرود كه يكي از آنها را “سمفوني پنجم جنوب” ناميد.

… در سفري به لندن، نزار قباني را در جلو قهوه خانه اي عربي در خيابان “اجوررود” – منطقه عربها – ديدم كه نشسته بود و قهوه مي نوشيد…. به نزد او رفتم و احوالپرسي كردم. وقتي فهميد ايراني هستم و سيد و انقلابي(؟)، مرا بغل كرد و در كنارش نشاند… عاشق انقلاب و امام بود، اما اهل تظاهر و بازاريابي نبود… در روي ميزش مجله “كل العرب” چاپ “پاريس” به چشم مي خورد كه در آن قصيده “سمفوني پنجم جنوب” چاپ شده بود و گفت: “در آن اشاراتي به امام و انقلاب ايران و فرزندان امام در جنوب لبنان دارد…”.

قباني آن نسخه را به من اهدا كرد و من وقتي متن عربي قصيده را در “رم” ايتاليا از سوي “مركز فرهنگي اسلامي اروپا” چاپ كردم كه مورد استقبال جوانان عرب زبان آن بلاد قرار گرفت.

در فروردين ماه 1365 و در “قم” اين قصيده را به “فارسي” برگرداندم كه همان وقت مورد توجه دوستان شعرشناس همراه انقلاب اسلامي و علاقمندان به مسائل و ادبيات معاصر عربي قرار گرفت.

… و اكنون كه جنوب لبنان به مقاومتي مردانه برخاسته و سيدحسن نصرالله، “عباي حسين بردوش” با دشمن صهيوني مي جنگد و خنجر اعراب (اشد كفراً و نفاقاً) را برپشت دارد، به نشر آن به عنوان دفاع ما – و نزارقباني زنده ياد – از نبرد حزب الله، در مرحله ” اضعف الايمان” اقدام مي شود!

نكته اي كه در اينجا اشاره به آن بي مناسبت نيست، اين است كه ظاهر كلمات شعر، خطاب به جنوب لبنان و مقاومت دليرانه مردم آن است، اما تعبيرات و استعارات ويژه اي كه در آن مي بينيد، اشارتهاي فراتري دارد و ذهن انسان را به مفهومي برتر و مكاني دورتر فرامي خواند. (همانطور كه خود قباني در ديدار من به آن اشاره كرد.) راستي چه كسي در آن تاريخ، “نعلين به پا” و “عباي حسين بردوش” و “خورشيد كربلا” برتن داشت و شمشير بردستش بود و مهدي و امام؟ و البته امروز، اين صفات، “تبلوريافته” در سيدحسن نصرالله است…
بي ترديد در ترجمه فارسي، آن همه لطافت و زيبايي متن عربي نخواهد آمد؛ چرا كه هيچ ترجمه اي شامل همه مضامين متن اصلي نخواهد بود.
1

تورا “جنوب” ناميدم

تو، كه داري عباي “حسين” بر دوش

و آفتاب “كربلا” بر خود،

اي درخت گل، با ريشه اي در

“فدا”

اي انقلاب خاك، در آميخته با

انقلاب افلاك

تو، اي سرزميني كه خاكت،

مي پروراند خوشه هاي گندم و پيامبران

اجازه ده ما را، كه بر شمشير

دستانت

بوسه زنيم،

ما را اجازه ده، تا خداي را

كه در چشمانت جلوه گر است،

پرستش كنيم

اي آغشته به خون خويش،

همچون گل سرخ،

كه هديه دادي بر ما:

گواهي ميلاد، و گل آزادي

2

تورا “جنوب” مي نامم

اي ماه اندوه، كه از چشمان

“فاطمه”

شبانه بالا مي آيي،

اي كشتي صيد، كه رسم

ايستادگي مي داني،

اي ماهي دريا، كه مقاومت آشنايي،

اي دفتر شعر، كه همگامي

با مقاومت

اي شباهنگ جويبار كه به طول

شب،

سوره مقاومت مي خواني

اي ابريق قهوه، بر آتش

اي روزهاي عاشورا

اي شراب گلاب در “صيدا”

اي گلدسته هاي خدايي، كه به

مقاومت مي خواني،

اي گفتگوي شب زنده داري خلق

اي صفير گلوله در عروسي ها،

اي هلهله شادي زنان

اي روزنامه ديوارها!

اي چريك ها، كه مورچه وار

سلاح مقاومت مي اندوزيد

– براي روز نبرد –

3

تورا “جنوب” ناميدم

اي كه تو هستي: ولي و مهدي و امام

اي كه در بامدادان، نمازت را

در ميدان پوشيده از “مين”

مي خواني

از اعراب امروز، انتظاري جز

“حرف” مدار!

از اعراب امروز، جز: “نامه هاي عاشقانه”!

چشم ديگري مدار

اي سرور ما، امام

مفكن نظر، بر پشت سر

كه در آن جز جهل و تاريكي،

زبوني و سياهي و تباهي،

شهر “كودكان نارس” و “ميمون ها”،

چيز دگري نيست!

آنجا كه:

ثروتمند، بينوا را،

بزرگ، كوچك را،

“نظامي”، “نظام دگر” را

مي بلعد؛

4

تورا “جنوب” ناميدم

و شمعي كه در كليساها فروزاني

تورا حناي انگشتان نوعروسان

مي نامم

و شعري حماسي، كه كودكان

دبستان ها،

آن را به ياد مي سپارند

تورا، دفترهايي از گل،

و قلم ها،

مي نامم

تورا خطي نوشته بر ديوار – دور

از چشم اغيار –

مي خوانم

تورا گلوله در پس كوچه هاي

“نبطيه”

و بانگ بيداري و رستاخيز،

نام نهادم

و تابستاني كه كبوتوران آن را،

در خنكاي پرهاي خويش جاي

داده اند!

5

تورا “جنوب” ناميدم

و آب روان و سنبل

تورا بوته توتوني رزمنده!

و ستاره فروزان غروب،

نام نهادم،

تورا سپيده سحر،

در انتظار ميلاد

و انساني در عشق شهادت

مي نامم

اي واپسين مدافع ميراث “ترويا”

تورا انقلاب، و شگفتي، و تغيير

ناميدم

تورا پيوسته، وارسته، گرانمايه،

ارجمند

مي نامم

تورا بزرگ ناميدم، اي بزرگ

تورا “جنوب” نام نهادم!

6

تورا “جنوب” ناميدم

تورا پرندگان سفيد دريا

و بلم ها!

و كودكان همبازي زنبق ها

تورا مردان شب،

كه در كنار آتش و تفنگ،

تا صبحدم بيدارند

تورا قصيده اي به رنگ آسمان!

مي نامم

تورا تندري كه با آتش خويش

مي سوزاند دشمنان!

و “هفت تيري” پنهان در

گيسوان زنان

نام نهادم

تورا “مردگان” مي نامم كه پس از

تشييع!

دوباره براي شام، برمي گردند!

در بستر خود مي آرامند!

و بر كودكان خود سر مي زنند

و بامدادان كه فرا مي رسد،

به آسان پر مي گشايند!

7

تورا “جنوب” ناميدم

اي كه بسان سبزه ها

از دفتر روزگاران رسته اي

اي مسافر دير آشنا، كه بر روي خار و

– درون – دود، ره پيموده اي

اي كه بسان ستاره، فروزاني

و چون شمشير درخشان!

بي تو، ما به يقين

هنوز مي پرستيديم “بت”

بي تو، ما افيون روياها را

آشكارا در مي كشيديم

اجازه ده ما را كه بر شمشير

دستانت

بوسه زنيم

ما را اجازه ده كه غبار از

“نعلين” تو،

برگيريم

گر تو نمي آمدي

سرور من، اي امام

ما در پيشگاه فرمانده يهود!

چون گوسفندان، كشتار مي شديم

8

اي صاحب فصل ها و باران ها

اي انقلاب خلق با “چندقلو”

در شكم!

تورا عشقي نام نهادم كه خانه در

انگشترها دارد

تورا عطري ناميدم كه در دل

غنچه هاست

تو را ا پرستو، تورا كبوتر

نام نهادم

اي سرور سروران

اي حماسه حماسه ها

9

دريا متني است به رنگ آسمان

كه “علي” آن را مي نويسد!

و “مريم” هر شب برماسه ها

مي نشيند،

چشم به راه “مهدي” مي ماند

و گلي را مي چيند

كه از سرانگشتان قربانيان

مي رويد

و “زينب” سلاح را،

در زير پيراهن خويش

مي سازد پنهان

تركش ها را مي كند.جمع،

و براي مردگان نشسته در درون

چاه ها!

مي برد غذا!

10

“فاطمه” از “صور” مي آيد

و در جامه اش

بوي نعنا و ليمو به همراه دارد

فاطمه مي آيد و زلفانش،

همچون اين “دوران ديوانه”

آشفته مي ماند

فاطمه مي آيد و در چشمانش،

بيرق ها و ستوران و انقلابگران،

جاي گرفته اند!

و تو پنداري كه جنگ،

سياهي چشمان را ژرفتر مي سازد!

11

روزي، تاريخ، روستاي كوچكي

از دهكده هاي “جنوب” را

به ياد خواهد آورد، كه نامش

“معركه” بود

روستائي كه با – سپر كردن – سينه

خاك و عزت عرب را،

پاس داشت

دهكده اي كه

قبيله هاي ترسو

و: امتي از هم گسسته،

گرداگردش را فرا گرفته بود!

12

سخن از درياي “صيدا” آغاز مي شود

از درياي صيدا، هر شب

“آل البيت” بيرون مي آيند!

آنان درخت پرتقال را مي مانند،

و از درياي “صور”

آواز و گل و خنجر

و مردان قهرمان

سر به بيرون مي كشند

13

تورا “جنوب” ناميدم

تورا رنگها و عيدها مي نامم

و خنده خورشيد بر جامه هاي

شسته كودكان

اي، قديس!

اي، شاعر!

اي، شهيد!

اي كه هر چيز نوين،

در اندرون توست

اي، گلوله سربي، در پيشاني خفتگان

– اهل كهف –

اي پيامبر قهر،

كه ما را از اسارت رهائي بخشيدي

و از ترس و هراس

14

اي تو، آن شمشير درخشان

در ميان نيزارها و بوته هاي توتون

اي “سمند” نيرومند

كه شيهه مي كشد در بيابان

غضب!

مباد كه حرفي بخواني

از نوشته هاي عرب!

كه همه، “نحو” است و “صرف”

است و “ادب”!

و همه خواب هاي آشفته و

آهنگي بر باد

…. از “مازن” و “واتل” و “تغلب”

كمك مخواه

كه در فرهنگ نامه ملل،

ديگر نيست

قومي به نام “عرب”!

سرور من، اي سرور آزادگان

به دوران سقوط و تباهي

در زمانه عقب گرد انقلابي!

– عقب گرد فكري و ملي! –

به دوران دزدان و سوداگران

در زمانه فرار،

تنها تو مانده اي

سرور من “جنوب”!

واژه ها براي “اجاره اند و فروش”!

در سرزمين دلار و نفت،

تك كلمه ها به “رقاصي” مي پردازند

و تنها تو مانده اي

كه بر روي شيشه و خار

همچنان مي پيمائي راه

و “برادران گرامي”!

بر روي تخم ها!

همچون مرغ، در خوابند

و به هنگام نبرد

چون مرغ گريزان!

جنوب، اي سرور من

در شهرهاي شوره زار

كه طاعون و گرد و خاك در آنها،

لانه دارد

در شهرهاي مرگ،

كه باران مي هراسد از ديدار آنها،

تنها تو مانده اي كه در زندگي ما

مي نشاني: نخل و انگور و ستاره ها

تنها تو، تنها تو، تنها تو مانده اي

پس: در واژه هاي روشن روز،

بر روي ما بگشاي!

نزار قبانی :در ستایش مقاومت جنوب لبنان

السمفونية الجنوبية الخامسة

سميتك الجنوب

يا لابسا عباءة الحسين

وشمس كربلاء

يا شجر الورد الذي يحترف الفداء

يا ثورة الأرض التقت بثورة السماء

يا جسدا يطلع من ترابه

قمح.. وأنبياء

إسمح لنا…

بأن نبوس السيف في يدسك

إسمح لنا..

ان نعبد الله الذي يطل من عينيك

يا أيها المغسول في دمائه كالوردة الجورية

أنت الذي أعطيتنا شهادة الميلاد

ووردة الحرية..

سميتك الجنوب

يا قمر الحزن الذي يطلع ليلا من عيون فاطمة..

يا سفن الصيد التي تحترف المقاومة..

يا سمك البحر الذي يحترف المقاومة..

يا كتب الشعر التي تحترف المقاومة…

يا ضفدع النهر الذي

يقرأ طول الليل سورة المقاومة..

يا ركوة القهوة فوق الفحم،

يا أيام عاشوراء،

يا شراب ماء الزهر في صيدا،

ويا ماذن الله التي تدعو إلى المقاومة

يا سهرات الزجل الشعبي

يا لعلعة الرصاص في الأغراس،

يا زغردة النساء،

يا جرائد الحائط،

يا فصائل النمل التي

تهرب السلاح للمقاومة…

3

سميتك الجنوب

يا من يصلي الفجر في حقل من الألغام

لا تنتظر من عرب اليوم سوى الكلام…

لا تنتظر منهم سوى رسائل الغرام

لا تلتفت إلى الوراء يا سيدنا الإمام

فليس في الوراء غير الجهل والظلام

وليس في الوراء غير الطيم والسخام

وليس في الوراء إلا مدن الطروح والأقزام

حيث الغني يأكل الفقير

حيث الكبير يأكل الصغير

حيث النظام يأكل النظام

4

سميتك الجنوب

سميتك الشمع الذي يضاء في الكنائس

سميتك الحناء في أصابع العرائس

سميتك الشعر البطولي الذي

يحفظه الأطفال في المدارس

سميتك الأقلام، والدفاتر الورديه

سميتك الكتابة السردية..

سميتك الرصاص في أزفة النبطية

سميتك النشور والقيامه

سميتك الصيف الذي تحمله

في ريشها الحمامة..

5

سميتك الجنوب

سميتك المياه والسنابل

وشتلة التبغ التي تقاتل

ونجمة الغروب

سميتك الفجر الذي ينتظر الولادة

والجسد المشتاق للشهادة

يا اخر المدافعين عن ثرى طرواده

سميتك الثورة ، والدهشة، والتغيير

سميتك النقي، والتقي، والعزيز، والقدير

سميتك الكبير أيها الكبير

سميتك الجنوب..

سميتك الجنوب

سميتك النوارس البيضاء، والزوارق 6

سميتك الرجال يسهرون حول النار والبنادق

سميتك القصيدة الزرقاء

سميتك البرق الذي بناره تشتعل الأشياء

سمياك المسدس النخبوء في ضفائر النساء

سكيتك الموتى الذيم بعد أن يشيعوا

يأتون للعشاء..

ويستريحون إلى فراشهم

ويطمئنون على أطفالهم

وحين يأتي الفجر، يرجعون للمساء..

7

سميتك الجنوب

يا أيها الطالع مثل العشب من دفاتر الأيام

يل لأيهل المضيء كالنجمة، والساطع كالحسام

لولاك كنا نتعاطى علنا

حشيشة الأحلام

إسمح لنا نبوس السيف في يديك

إسمح لنا أن نجمع الغبار عن نعليك

لو لم تجيء يا سيدي الإمام

كنا أمام القائد العبري

مذبوحين كالأغنام…

يا سيد الأمطار والمواسم

يا ثورة شعبية تحمل في لأحشائهل التوائم

سميتك الحب الذي يسكن في البراعم

سميتك السنونو

سميتك الحمائم

يا سيد الأسيلد، يا ملحمة الملاحم.

8

البحر نص أزرق يكتبه علي

ومريم تجلس فوق الرمل كل ليلة

تنتنظر المهدي

واقطف الورد الذي يطلع من أصابع الضحايا

وزينب تخبئ السلاح في قميصها

وتجمع الشظايا

وتحمل السلاح للموتى الذين

يقنطون داخل المرايا..

9

فاطمة تجيء من صور، وفي ثيابها

راءحة النعناع والليمون

فاطمة تجيئني، وشعرها

يشبه هذا الزمن المجنون

فاطمة تأتي.. وفي عيونها

خيل، ورايات، وثائرون

هل الحروب يا ترى،،

تعمق السواد في العيون؟؟

سيذكر التاريخ يوما قرية صغيرة

بين قرى الجنوب،

تدعى معركة

قد شرف الأرض، وعن كرامة العروبة

وحولها قبائل جبانة

وأمة نفككة…

من بحر صيدا يبدأ السؤال

من بحرها..

يخرج ال البيت كل ليلة

كأنهم أشجار برتقال

من بحر صور..

يطلع الخنجر، ولبوردة، والموال،

ويطلع الخنجر، والوردة، والموال،

ويطلع الأبطال..

10

سميتك الجنوب

سميتك الأجراس والأعياد

وضحكة الشمس على مرايل الأولاد

يا أيها القديس، والشاعر، والشهيد

يا أيها المسكون بالجديد

يا طلقة الرصاص في جبين أهل الكهف

ويا نبي العنف.ز

يا طلقة الرصاص في جبين أهل الكهف

ويا نبي العنف..

ويا الذي أطلقنا من أسرنا

ويا الذي حررنا من خوف

يا أيها السيف الذي يلمع بين التبغ والقصي

يا أيها المهر الذي يصهل في برية الغضب

إياك أن تقرأ حرفا من كتابات العرب

فحربهم إشاعة..

وسيفهم خشب..

وعشقهم خيانة

ووعدهم كذب

إياك أن تسمع حرفا من خطابات العرب

فكلها نحو.. وصرف، وأدب

وكلها أصغاث أحلام، ووصلات طرب

لا تستغث بمازن، أو أوائل، أو تغلب

فليس في معاجم الاقوام،

قوم إسمهم عرب

11

يا سيدي: يا سيد الأحرار:

لم يبق إلا أنت

في زمن التراجع الثوري..

والتراجع القومي،

والتراجع الفكري،

واللصوص والتجار

في زمن الفرار

الكلمات أصبحت، يا سيدي الجنوب،

للبيع والإيجار

والمفردات يشتغلن راقصات

غي بلاد النفط..والدولار..

لم يبق إلا أنت

تسير فوق الشوك والزجاج

والإخوة الكرام..

ناشمون فوق البيض، كالدجاج

وفي زمان الحرب، يهربون كالدجاج

يا سيدي الجنوب:

في مدن الملح التي يسكنها الطاعون والغبار

في مدن الموت التي تخاف أن تزورها الأمطار

لم يبق إلا أنت

تزرع في حياتنا النخيل، والأعناب، والأقمار

لم يبق إلا أنت..إلا أ،..إلا أنت

فافتح لنا بوابة النهار…