بایگانی دسته بندی ها: داستان های کوتاه عربی

الثعلب المحتال و الغراب

برگرفته از سایت زیر

http://www.naasar.ir/the-fox-and-the-crow/

الثعلب المحتال و الغراب/ روباه حیله گر و کلاغ

فی احد الایام وقف غراب اسود الریش ذو منقار اصفر رفیع وجسم ممتلئ،تبدو علیه علامات الطیبه وقف على شجره عالیه کثیره الاغصان فی وسط حدیقه جمیله اشجارها کثیفه وارضها فسیحه خضراء تکثر فیها الطیور المغرده و الزهور الملونه و قد و ضع فی فمه قطعه جبن صفراء و فی تلک الاثناء مر ثعلب رمادی الفراء عیناه غائرتان وفکه کبیر و اسنانه حاده و جسمه نحیل من شده الجوع یبدو علیه المکر و الحیله و الدهاء.
اراد الثعلب خداع الغراب للحصول على قطعه الجبن ولأنه یعلم ان الشجره عالیه،وهو لا یستطیع الطیران للوصول الى الغراب طلب منه ان یغنی لیستمتع بصوته الجمیل وما ان فتح الغراب فاه حتى وقعت قطعه الجبن فی فم الثعلب الذی جرى و هو یشعر بالفخر و الانتصار

 

ترجمه منظوم این شعر از حبیب یغمایی

زاغکی قالب پنیری دید

به دهان برگرفت و زود پرید

بر درختی نشست در راهی

که از آن می‌گذشت روباهی

روبه پرفریب و حیلت‌ساز

رفت پای درخت و کرد آواز

گفت به به چقدر زیبایی

چه سری چه دُمی عجب پایی

پر و بالت سیاه‌رنگ و قشنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان

نبودی بهتر از تو در مرغان

زاغ می‌خواست قار قار کند

تا که آوازش آشکار کند

طعمه افتاد چون دهان بگشود

روبهک جست و طعمه را بربود

الأسد و الثعلب/ شیر و روباه

برگرفته از سایتزیر

  http://www.kanoon.ir/Article/50830

الأسد و الثعلب/ شیر و روباه

ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه کان

الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

( شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام  بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد  و به ان حمله ور می شد  و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و  رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد.  سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند.

 

 

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّ بالضعف الشدید

وأصبح غیر قادر على أن یصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍ یحصل فیها على طعامه.

( شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید  و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد) .

 

 قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌُ تحترمنی وتخافنی وتسمع کلامی لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أننی أصبحتُ کبیرَ السن ضعیفاً وإلا فإنها لن تخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضر الحیوانات لزیارتی وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

( شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن  خسته کنم بدست خواهم آورد ).

 

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه. فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع .

( شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند  به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد ).

 

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب  لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

(در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم  ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک  ببینم  ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد.)

الرجل و إبلیس

برگرفته از «http://91arabic.blogfa.com/post/80»

الرجل و ابلیس

کان قد وقف رجلٌ جنب اللا سبیل / مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

رأی الشیطانَ الذی یمرّّ مع اطنابٍ مختلفةٍ/ ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

تجسّس و سأل منه : ما هذه الأطناب ؟/ کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد./ أجاب الإبلیسُ : لأسرِ مولود آدم .

الأطنابُ الرقیقة للنفوس الضعیفة . / طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

ألأطنابُ المحکمة ُ و الغلیظة لاولئک الذین یوسوسون متأخرین./ طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

ثمّ أخرج الأطنابَ المقطّعة َ من کیسٍ و قال :/  سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

قد قطّعوا هذه الأطنابَ النفوسُ المومنة التی راضیة برضا الله و یعتمدون علی أنفسهم ولم یقبلوا الإسارةَ ./ اینها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

قال الرجلُ : ایّهم طنابی ؟/ مرد گفت طناب من کدام است ؟

قال الإبلیسُ : إن ساعدنی فی اتصال حبا لِ المقطّعة أجعلُ ذنبک فی حساب الآخرین ./ ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم، خطای تو
را به حساب دیگران می گذارم

قبل الرجلُ
مرد قبول کرد .

قال الإبلیسُ ضاحکاً :
ابلیس خنده کنان گفت :
واعجبا ، تمکن إسارةُ نفوسٍ مثلک مع هذه الأطنابِ المقطّعة .
عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!

الاغ آواز خوان/ الحمار المغنّي

برگرفته از سایت «http://www.naasar.ir/story-3/»

الحمار المغنی      

هَرَبَ جَمَلٌ وحمارٌ من صاحبهما وسارا معاً حتى وصلا إلى غابه بجوارها مرعى نظیفٌ .

وبَعْدَ أن أقاما أیاماً فی الغابه والمرعى، قالَ الحمارُ للجملِ: إننی أَشعرُ براحهٍ وسرورٍ، وأُریدُ أَنْ أُغَنّیَ بصوتی الجمیلِ. فقال الجَمَلُ : إنْ تَفْعلْ فإنی أخافُ أن یَسْمَعَنا الإنسانُ فیربِطَنا ویْضِرِبَنا ویُعُذِّبنا عذاباً شدیداً.

فقالَ الحمارُ: لا بدّ أن أُغَنّیَ.

نَهَقَ الحِمارُ نهیقاً عالیاً فسَمعَهُ جماعهٌ من الناسِ، فَقَبَضَتْ على الحمارِ والجَمَلِ، وَرَفَضَ الحِمارُ أنْ یَمشیَ فَوُضِعَ فَوْقَ الجَمَلِ.  ولما شَعَرَ الجَمَلُ بالتَّعَبِ قالَ للحمارِ: لَقَدْ طَربْتُ من غنائک فی الغابهِ وأُریدُ الآنَ أنْ أَرْقُصَ. فقالَ الحِمارُ: لا تَفعْلْ یا صدیقی فإنّ فی ذلک هلاکی.  فقالَ الجملُ: لقد زَادَ طربی ، وَرَقَصَ فَسَقَطَ الحمِارُ على الأرضِ وماتَ.

الاغ آواز خوان !!

یک شتر و الاغ از دست صاحب خود فرار کردند و با هم رفتند تا اینکه به جنگلی رسیدند که در کنار آن چراگاه خوبی بود.

بعد از اینکه چند روز در جنگل و چراگاه باقی ماندند، الاغ به شتر گفت: من احساس راحتی و شادی می کنم و می خواهم با صدای زیبای خود آواز بخوانم. شتر گفت: اگر این کار را انجام دهی من می ترسم که انسانی صدای ما را بشنود و ما را ببندد و بزند و به سختی شکنجه دهد.

الاغ گفت: من حتما باید بخوانم

الاغ با صدای بلند عرعر کرد و گروهی از مردم صدای او را شنیدند و الاغ و شتر را گرفتند، پس الاغ از راه رفتن امتناع کرد و آن را روی شتر گذاشتند. زمانی که شتر احساس خستگی کرد به الاغ گفت: من از آواز تو در جنگل به طرب آمدم و الأن می خواهم برقصم. الاغ گفت: ای دوست من این کار را نکن که این کار مرا هلاک می کند. شتر گفت: احساس طربم بیشتر شد، پس رقصید و الاغ روی زمین افتاد و مرد

الحسود لا یسود/ حسود هرگز نیاسود

کانَ رجُلٌ فی قریةٍ مشهوراً بِقُدرِتِهِ علی إصابةِ العَین. فی یومٍ مِن الأیّامِ ،أرادَ رَجُلٌ حسودٌ و فقیرُ الحال أن یؤذیَ أخاهُ الغَنیّ. فَذَهَبَ إلی الرَّجُلِ المشهور بإصابةِ العین و قالَ لَهُ:« أریدُ منک أن تُصِیبَ أخـی بِالعَین. و کانَ الرَّجُلُالمشهورُ بإصابةِ العین ضعیفَ البَصَر. فقالَ لِلرَّجُلِ الحسود: علیک أنْ تأخُذَنی إلی المکانِ الّذی یَمُرُّمِنهُ أخوک کُلَّ یومٍ؛ ثُمَّ أشِرْ إلَیهِ و هو یأتی مِن بَعید.فَوَقَفا مَعاً عَلَی الطَّریق و عِندما جاءَ الأخُ اّلغنـیّ مِن بعید؛ قال الحسودُ: « ها هوَ أخی قادِمٌ مِن بَعیدٍ.» تَعَجَّبَ الرَّجُلُ المشهورُ بِإصابةِ العین و قال: «یاه، إنَّ بَصَرَکَ حادٌّ جِدّاًَ! » و فی الحال فَقَد الأخُ الحسود بَصَرَهُ.

مردی در روستایی به « چشم زدن» معروف بود. روزی از روزها مرد حسود و فقیری خواست که برادر ثروتمندش را اذیّت کند. پس به سوی مردِ مشهور به «چشم زدن» رفت و به او گفت: از تو می خواهم که برادرم را چشم بزنی. آن مردِ مشهور به چشم زدن دارای بینایی ضعیفی بود. پس به مرد حسود گفت: باید مرا به جایی که برادرت هر روز از آنجا رد می شود ببری سپس در حالی که از دور می آید به او اشاره کن. سپس با هم بر سر راه ایستادند و وقتی برادر ثروتمند از دور آمد؛ مرد حسود گفت: « این همان برادرم است که دارد از دور می آید.» مردِ مشهور به چشم زدن، تعجّب کرد و گفت: وای! چشم تو خیلی قوی است!» و در همان لحظه برادر حسود بینایی اش را از دست داد.

برگرفته از سایت «   http://www.kanoon.ir/Article/20941/ »

قصة رائعة

قصه و عبرة 1

ذهب عامل إلى الصيدلية وقال للصيدلي: هل لديك مرهم للأسمنت؟
فضحك الصيدلي منه ساخرًا وقال له نعم لدينا، ولدينا مرهم للحجر وللحديد. هل تريد نوعية ممتازة مستوردة أم نوعية عاديّة مصنوعة في البلاد؟
فقال الرجل: اعطني النوعية الممتازة المستوردة.
ردّ عليه الصيدلي ساخرًا: إنّها غالية، أقول لك ذلك مقدّمًا. ثمّ انهمر ضاحكًا.
رفع العامل يديه أمام الصيدلي وقال له: إنّي عامل أشتغل في الاسمنت، وقد علق الاسمنت في يديّ ولا أستطيع أن ألمس وجه ابنتي الصغيرة لكي أداعبها. إذا كانت النوعية الممتازة المستوردة التي لديك تزيل هذا الاسمنت، فاعطني إياها وسأتدبّر ثمنها.
تجمّدت الضحكات الساخرة للصيدلي على شفتيه ورأى نفسه حقيرّا صغيرًا کما لم یراها من قبل.
👌لا تحكم على أحد بالبلاهة والحمق من ظاهر الأشياء أبدًا، فأنت لا تدري مايحملون في أذهانهم من جمال” انتقوا حروفكم بحذر.

کارگری به داروخانه رفت وبه داروساز گفت :آیا دوایی برای سیمان دارید ؟
داروساز با تمسخر خندید وبه اوگفت بله داریم ودارو برای سنگ وآهن نیز داریم .آیا جنس خوب خارجی می خواهی یا جنس عادی داخلی ؟
مرد گفت :جنس خوب وارداتی به من بدهید .
داروساز باتمسخر به او جواب داد:این گران است این را پیشاپیش به تو بگویم .سپس بلند خندید
کارگر دو دستش را بالا برد وبه داروساز گفت: من کارگرم که در سیمان کار می کنم ،سیمان به دستم چسبیده ونمی توانم به صورت دخترکوچکم دست بزنم وبا او بازی کنم .اگر این جنس خوب وارداتی که دارید، این سیمان را از بین میبرد ،به من بده ویک فکری برای پولش برمیدارم

خنده های داروساز بر لبش بلوکه شد وبه طور بی سابقه خودش را خوار وکوچک یافت.
👌هرگزبا ظاهر چیزها حکم به کودنی ونفهمی دیگران نکن ،چون تونمی دانی چه زیبایی هایی را در ذهن دارند بااحتیاط لفظ هایتان را گزینش کنید

برگرفته از کانال تلگرام لغة الثقلین@saghaleyn110