القصة الشعرية : ندیم الباذنجان / داستان ندیم بادنجان

1.كان لسلطانٍ ندیمٌ وافِ
یعیدُ ما قال بلا اختلافِ
2.وقد یزیدُ فی الثَّنا علیهِ
إذا رأى شیئاً حلا لدیه
3.وكان مولاه یرى، ویعلمُ
ویسمعُ التَّملیقَ، لكنْ یكتمُ
4.فجلسا یوماً على الخوانِ
وجیءَ فی الأكل بباذنجانِ
5.فأكل السطانُ منه ما أكلْ
.وقال : هذا فی المذاق كالعسلْ
6.قال الندیمُ: صدقَ السلطانُ
لا یستوی شهدٌ وباذنجانُ
7.هذا الذی عنى به الرئیسُ
وقال فیه الشِّعرَ جالینوسُ
8.یذهبُ ألفَ علِّةٍ وعلَّهْ
ویبردُ الصَّدرَ، ویشفی الغلُّهْ

9.قال: ولكنْ عنده مراره
وما حمدتُ مرَّةً آثارهْ
10.قال: نعم، مرُّ، وهذا عیبُه
مذْ كنتُ یا مولای لا أحبُّه
11.هذا الذی مات به، بقراطُ
وسُمَّ فی الكأسِ به سقراطُ
12.فالتفتَ السلطانُ فیمنْ حولَهُ
وقال: كیف تجدون قولَهُ ؟
13.قال الندیمُ: یا ملیكَ الناسِ


عذراً، فما فی فعلتی من باسِ

14.جعلتُ كیْ أنادمَ السلطانا
ولم أنادمْ قطُّ باذنجانا
ترجمه
1.پادشاهی نوكر با وفایی داشت که آنچه پادشاه می گفت را عینا تكرار می كرد
2.و گاه اگر می دید كه به مذاق پادشاه خوش آمده است بر ستایش آن می افزود
3.و سرورش تملق خدمتكارش  را می دید و می دانست و می شنید،اما بروز نمی داد
4.یك روز هر دو بر سر سفره نشستند و در ضمن غذا بادنجان آوردند
5.پادشاه هر چه خواست از آن خورد و گفت كه طعم آن مانند عسل است
6.خدمتكار گفت كه پادشاه درست میگوید و شهد بگرد بادنجان نمی رسد
7.این (بادنجان) همانی است كه شیخ الرئیس به آن توجه کرده و جالینوس در  موردآن شعر گفته است.
هزار و یك درد را درمان میكند و سینه را سرد و تشنگی را بر طرف می كند
8پادشاه گفت اما تلخی دارد و هیچگاه از عوارضش در امان نبودم
9.نوكر گفت بله تلخ است و این بدی آن است و بدین خاطر  هیچگاه آنرا دوست نداشته ام
10.این همانی است كه بقراط با خوردن آن مرد و سقراط هم بوسیله سم آن مسموم شد
11.پس پادشاه رو به اطرافیان كرد و گفت كه حرف این نوكر را چگونه می بینید
12.خدمتكار گفت ای پادشاه ببخشید كه در كار من اشكالی نیست
13.قرار است من نوكر پادشاه باشم نه خدمتكار بادنجان !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.